Busy!!!
دیروز یه روز طولانی بود که هر کاری میکردم تا سرم گرم بشه و زودتر لحظهیی که میخواستم برسه و زیاد انتظار نکشم نمیشد! نشستم کتاب زبانم رو برداشتم یکم ورق زدم و گذاشتمش سر جاش. حوصلهی کاری رو نداشتم. همهش حوصلهم سر میره. مامان که خونه نیست! منم که همهش خونهم! فردا فاینال دارم ُ کلاسمم تموم شده...
کلی کار دارم! باید برم یه سری لـ.باس زیر بخرم ُ کارامُ انجام بدم اما بیحال و حوصله همهش نشستم پای تیوی و فارسیوان ُ ور رفتن با موهام ُ لباسامو...
پ.ن: واقعاً دیگه حوصلهی کارات ُ ندارم... من دیگه نمیخوام بازیچهت باشم!
پ.ن: اعصابم خورده!
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۹ ساعت 13:53 توسط خانوم اسمارتیز