دیروز یه روز طولانی بود که هر کاری می‏کردم تا سرم گرم بشه و زودتر لحظه‏یی که می‏خواستم برسه و زیاد انتظار نکشم نمی‏شد! نشستم کتاب زبانم رو برداشتم یکم ورق زدم و گذاشتم‏ش سر جاش. حوصله‏ی کاری رو نداشتم. همه‏ش حوصله‏م سر می‏ره. مامان که خونه نیست! منم که همه‏ش خونه‏م! فردا فاینال دارم ُ کلاسم‏م تموم شده...

کلی کار دارم! باید برم یه سری لـ.باس زیر بخرم ُ کارامُ انجام بدم اما بی‏حال و حوصله همه‏ش نشستم پای تی‏وی و فارسی‏وان ُ ور رفتن با موهام ُ لباسامو...

پ.ن: واقعاً دیگه حوصله‏ی کارات ُ ندارم... من دیگه نمی‏خوام بازیچه‏ت باشم!
پ.ن: اعصابم خورده!