چقدر سخته که من انقدر دلتنگُ خسته م از این همه بازی های تکراری...
اما اون بی خبر از تک تک اشکایی از دوریش میریزم...

دلم میخواد که الان عوض خوابیدن٬ بهم بگی یه ربع دیگه بهت زنگ میزنم... و من رو ۴۵ دقیقه منتظر خودت بذاری...

پ.ن: سارا جون بعد از یه مدت طولانی کامنتت رو دیدم٬ مرسی بابت لطفی که داری بهم عزیزم٬ راستش فقط یکم جوگیر شده بودم... وبلاگی ندارم که بنویسم توش٬ اما اگر اکانت فیس بوک داری٬ بگو اددت میکنم عزیزم :)

آخه چرا...

Get what you can't forget, and Forget what you can't get

بیاه

دلـم واسه ت تنگ شده بابایـــی
هرجا هستـی زود برگــــرد

شبا خوابم نمی بره...
دلم واسه صدات یه ذره شده
واسه مهربونی هات
واسه عشق ِ مقدس ت!

حرف زدن مون تو شــب تا صبح!
اذیت کردنات

بیا بابایـی! دلم واسه ت تنگ شده!...

پ.ن: شرایط٬ اصلاً شرایط خوبی نیس...

man toro in bar ham az khoda mikham....

تو دنیا... بدون که فقط تو رو می خواااام...

 

 

حالا بخنـ دُ بدو ُ بغلـم کن .. بگـو دوسـ م داری ُ عاشق ترم کن .. نگـا کن چشمـ ام پر از التماسه همین الان عاشـ ق شوُ راحتـ م کن !

Neda


روحت شاد٬ ندا...

Miss you

نمی دونم چرا انقدر امروز
دلــ تــنـــــــــــــــــ گ ِ٬ تواَم...

اونقدر که٬ اشــ کـم در اومد...

چی کار کنم؟!

:دی

به جان خودم این بلاگفای خر فقط منتظر بود من دو قدم پامو از حلقموش بکشم بیرون :دی جون من دیدی چه قد عوض شده همه چی؟! اون قدیما نمیتونستی دو تا کامنتینگ بلاگفا رو با هم باز کنی !!! الان هم میتونی دو تا رو با هم باز کنی بعد تازشم در آن واحد میتونی واسه جفتشون سی ام بذاری :)))) والا زمونه ی ما که اینجوری نبود :))) خووووووولاصه !! از اونجایی که الان یه کدتیه از حالت آنرمالی در اومدم میخوام یه وب باز کنم هم چین خداااا !! فقط خل خل بازی .. هر گونه غم ُ اندوه ُ دلتنگی ُ دل گشادی ُ عاشقی ُ کوفت ُ زهر ماری هم خبری نـــــــیس :دی درضمن کسانی که که وبلاگشون اعم از این موارد باشه بنده نمیلینکمشون !! از الان گفته باشم !!

الانم شما ه که بیکارید .. برید یه گوشه بشینید یکم آیدیا بدید من اصن هیچ ذهنیتی برای تولد نی نی جدیده ندارم :-| بعد دیدید یه وقت بیخیال شدم میرم دوباره کلی پیدام نیمیشه :دی

هر چی فکر میکنم میبینم خیلی خیلی زیاد دلم تنگ شده واسه وبلاگ نویسی !! یادش بخیر !! جوون بودیم چه انرژی یی داشتیم :دی اما دور از شوخی دلم میخواد که شروع کنم دوباره !! اما هر جایی غیر از این جا !! یه جایی که ترجیحاً کسی نشناستم !! اما به هر حال می دونم هستن کسایی که خاموشن و مطمئنم آدرس میخوان !! پس هر کی میخواد بگه اگر وبلاگ نداره خودش آدرس میل هم بذاره کافیه !! البته هنوز نه آدرسی زدم نه تصمیمی گرفتم درست حسابی !! اما خب حالا گفتم بدونین دیگه :|

...

هر چیـــــز را هم که تقصیر من بیندازی، عاشق شدن من تقصیــــــر توست!

غمکده/ فیس‏بوک!

Dismal

تـــــمام ِ جـــاده‏های مهربــــــانی، به دلیــــل ِ بـــــارش ِ اخـــم ِ سنگین، مســـدود است !
تصحیح می‏کنم. تمام جاده‏های مهربانی٬ به دلیل بارش اخم ِ سنگین‏ت٬ مسدود است!

اسفندی‏ها! هَندز آپ!

"جذاب و گيرا، شوخ طبع، بسيار فهميده و فردی كه می‏داند چطور روی ديگران تأثير ماندگار داشته باشد. در امور اجتماعی، فعال، مردمی و اغلب اوقات دمدمی مزاج، درستكار، كمال گرا و در رعايت عدل و انصاف قاضی خوبی است."

این ماله شخصیت آدمای متولد اسفنده! یعنی از بیست اسفند تا سی‏ام اسفند!
این که می‏گه "می‏داند چطور روی دیگران تاثیر داشته باشد" رو راست می‏گه... اون ماندگاری‏ش مهم ِ آ! رعایت عدل و انصاف هم که نگو!!! ترازو کم میاره جلوم!!! جدی می‏گم. دمدمی مزاج، در حد مرگ٬ گاهی البته! فعال؟ گااااهــــی! اگه حس اَکتیو بودنم اَکتیو شه اَکتیو می‏شم ((: دیگه بقیه‏ش رو هم دوستان قضاوت کنن!

پ.ن: من فردا سه تا امتحان دارم. [عربی٬ فیزیک٬ شیمی!] الآن قیافه‎م خیلی داد می‏زنه حس خوندن ندارم؟! |:

که دل امیدوارم...

تو در این سفر خدایا
ز بلا نگه بدارش که دل امیدوارم به خیال او نشسته

فقط آرزوم همینه که تو از سفر بیایی
نکنه یه وقت بمیره دلم از غم جدایی

Its Mine

مثل این‏که دل کندن از در و دیوار این‏جا٬ اونقدری که فکر می‏کردم کار راحتی نبود. من دوست دارم دختر کوچولوی اسمارتیزی من...

دوسِت دارم، قد ِ یه دنیا...

شاید در این جا باید زودتر از این ها بسته می‏شد. نمی‏دونم. اما حالا هم شاید دیر نباشه... بستن در اینجا با تموم خاطراتش کار آسونی نیست برام... رفتن از اینجا... جایی که همدم خیلی از حرفام بود... یه خونه‏ی وبلاگی که باعث شد کلی دوستای خوب داشته باشم... که بنویسم و بنویسم تا یادرگاز بمونه تک به تک احساساتم... با پوریا شروع شد با اونم مثه این که داره تموم می‏شه... حقیقت این که تقریباً می‏شه گفت تموم شده برام خیلی سختِ اما... نمی‏تونم بیشتر از این خودم رو از چیزی دور کنم... ضربه‏یی خوردم... عشقی که داشتم... روزایی که داشتم... هر بار و هر چند بار که گفتم عاشقشم صد برابر عاشقش شدم اما خیلی سخته تموم احساست رو به پای کسی بریزی اما اون آدم هیچ وقت هیچ باوری ازت نداشته باشه... تموم زندگی‏ت کسی بوده باشه که تو هیچی براش نیستی... تموم دنیات رو ازش بسازی اما هر بار تیکه تیکه باورات داغون شه... اونقدر داغون که سرت رو میندازی پایین و با یه دل ِ شکسته بی هیچ حرفی می‏ری... اونقدر که چشماتُ  به قدری روی هم فشار میدی تا صداش ُ از یادت بره... اونقدر شکست خوردی تو این بازی که حتی دیگه حوصله‏ی خودت رو هم نداری... فقط سعی می‏کنی عادی رفتار کنی... که انگار هیچی تو دلت نیست ُ خوبی... که تو چشِت نگاه کنن و ازت انتظار خیلی چیزا داشته باشن... دلت تنگ شده باشه اما حاضر نباشی دیگه هیچ وقت عشق‏ت رو ببینی... فرار می‏کنم از همه چیز... از اسمت. از صدات. از خاطره‏هامون. خاطره که می‏گم مطمئنم تو حتی خ اولش رو هم یادت نیست اما من مو به موشو یادمه... یادمه دوست داشتنتو. که دو روز بود. یادمه خواستنتو که فقط یه روز بود. یادمه دلتنگی‏ت رو که فقط یه ساعت بود... یادمه دوست نداشتن ُ نخواستن ُ دلتنگ نبودنت ُ که دو سال بود... اما دیگه مهم نیست... امیدوارم خوش باشی هر جا که هستی. سلامت باشی و موفق همیشه و همه جا... راستش رو بخوای هنوز نمی‏تونم بگم خوش‏بخت باشی با کسی... نه هنوز سخته. حتی تصور یه ثانیه بودنت با کسی غیر از خودم روانی‏م می‏کنه... یا اگر هستی الانشم یا شاید باشی فقط می‏دونم که دلم نمی‏خواد خبرش به گوشم برسه... می‏دونم که دلم نمیخواد... واسه‏م آرزوی خوش‏بختی نکن تو هم. تو اگه خوش ‏بختی‏م رو می‏خواستی خودت می‏موندی کنارم... الان که فکر می‏کنم می‏بینم خیلی دلم لک زده واسه حرف زدنه باهات... برم زیر پتوم تا صبح با هم حرف بزنیم! اونقدر که دارم از خواب می‏میرم اما حاضر نیستم حتی یه ثانیه بودن رو از دست بدم... دلم می‏خواست همون قدری که قبلاً روم غیرت داشتی، هنوزم داشتی... همون قدر دوسم داشتی... که بازم فکر می‏کردم یکی تو این دنیا هست که مال خودم باشه اما انگار فقط من خودمم که مال خودمم... شاید دوسم داشته باشی الان هم اما پوریا باور کن باورش داره برام سخت می‏شه... می‏دونم یه درصد رو دوسم داری مقابل صد در صدی که دوست دارم... اما سخته... چرا تو این مدت هیچ قدمی ازت ندیدم... خوب واقعاً برات مهم نیستم می‏دونم بودن ُ نبودنم برات مهم نیست... اونقدر که واسه تو همه چیز بی‏ارزش بود برا من مهم بود... می‏گفتی بمیر می‏مردم...

فقط می تونم این رو بگم...
پوریا، هیچ‏کس نمی‏تونه قدر من عاشق تو باشه؛ هیچ‏کس. قل می‏دم... تنها چیزی که حالا ازت می‏خوام اینه که یادت نره چه‏قدر دوسِت دارم. حتی اگر هزار سال ازت دور باشم. می‏تونم بگم حالا حالا ها توانایی ِ رو به رو شدن ِ باهات رو ندارم که ببینمت... دلم می‏خواد بگم واقعاً دوست ندارم دست گرم ُ صدات مال کسی باشه... من می‏میمرم اگر بفهمم... اگر هم آخرین باره، می‏گم

"دوسِت دارم، قد ِ یه دنیا..."

 

سِف می!

من کجای داستانم ُ تو کجای قصه! من کجای رویای خوش‏مم تو کجای زندگی‏ت... دارم کجای زندگی‏م سیر می‏کنم... تو کجای زندگی‏ت بی‏خیال از همه جا داری عش می‏کنی... من کجا دارم میون آرزوهای برآورده نشدنی‏م، جون می‏دم...

مثلاً

مثلاً قرار بود من و تینا بریم بیرون امروز... مثلاً!

بغض

کلی حوصله‏م سر رفته بود... از خط دیگه‏م به یه خط دیگه میس می‏نداختم هِی٬ بعد هی گوشی‏م رو می‏دیدم که چراغ وسطیه داره چشمک می‏زنه!!!!!! |: دیگه داشتم موهام رو می‏ندم که دیدم تینا اس‏مس داده... اونم دلش واس ممن یه ذره شده!! قرار شد فردا یکم بریم دور بزنیم با هم  یه خورده خوشال شدم... همین یکی-دو ساعت بیرون رفتن با تینا می‏تونه یکی-دو ساعتی روحیه‏م رو عوض کنه... تَنکس گاد! (:

هٍیت یو فرایدی!


جمعه رو...
هیچ دوستش ندارم!
همه‏ش دلگرفتگی و حوصله‏ی سر ُ اعصاب خورد...
دَمن ایت! |:

گِیه!

چند روزی هست که کوچک‏ترین چیزی اذیتم می‏کنه و اشکم رو در می‏یاره... این چند روز٬ خیلی واسه چیزای کوچیک و بزرگ٬ گریه کردم... دلم میخواد از تنهایی در بیام! حوصله‏ی خودم از خودم سر رفته...

نداره آقا! نداره

امتحان شیمی دادم! یعنی دادیم :دی! دقیقاً چیزایی رو که مطمئن بودم بلد بودم رو اشتباه نوشتم |: خسته هم خودتون نباشید من نیستم :دی کلی خوشال خوشال واس بچه ها توضیح دادم!! بعد هی گفتم بابا اینا که آاااااااسووونه!!! ته ِ دلم می دونستم خودم گند میزنم! اوصولاً یه چیزی رو که می‏گم اسونه، تو ورقه گند میزنم :دی یعنی یه جوری  میشم اصن انگار اون کلمه به گوشم نخورده ((: خوووولاصه که من سه شمبه امتحان عربی دارم! بعد تو بگو یه کلمه بلدی؟ |: نه!!! راستشو بخواید دو ساله عربیم رو هواس |: پارسال که دبیرمون خواهر زداه ی ازرائیل بود نمی‏خوندیم اونم کاری به کارمون نداشت ماهام ورقه ی هر دو ترم رو با سلام و صلوات گذروندیم! از خدا چه پنهان که دیگه شما ها چه پنهون :دی که امسال حالیمان شد عجب غلطی کردیم ((: فقط مبنی ها رو بلدم با اسم زمان و مکان =)) یعنی من میگم من لنگه ندارم انگشتتون رو بکنید تو دماغاتون بگید نه :دی [الان این یه تیکه مخاطب خاص داشت] خولاصه بازم که اگه کار خاصی نداشتین واسه امتحانای ما دعا کنید |: محتاجیم به دعا و محتاجید به دعا می دونم دیگه... |:

پ.ن: دبیر جغرافیامون تو کلاس افتاد٬ لِه شد! پاش آسیب دید و سرش بخیه خورد! خندیدیم ها :دی بچه ها میگفتن خانم میم تو کلاس افتاد خیار شد ((= 

such a boring day |:)

امروز از اون روزای بیخود بود! که سرما خوردم و حال و حوصله ی چیزی که بخواد اذیتم کنه رو نداشتم! از اون روزایی که نزدیک همون روزای کوفتی ِ وُ من سیستم ِ روحی-روانیم باز میریزه بهم! که فردا چل-پنجاه صفحه امتحان شیمی دارم اما از بس هزار بار خوندیم و قرار شد امتحان بدیم دبیر محترم زرتی کنسل کردن دیگه تِیک اِ لوک کفایت میکرد :دی! که امروز دیگه کتاب رو که دستم گرفتم مثل خل و چلا در و دیوار نگاه میکردم! می دونی خُ تقصیر من نیس مطلب تکراری بود |: خوندمااا اما می دونم امتحانم رو گند می زنم! الانم سرم درد میکنه اعصابم خورده ): امسال خیلی فشار رومه )): [ببین خودتون منحرفید |:]

من یکم دیگه این جا بمونم مجبورم خودم ُ فش کش کنم |: چرا امشب خوش نشین ها نداد |: ایشششششششش!! روان نمی ذارم برا آدم که |:

...


آنقــــــدر دلــــــت دست دست کرد، که دلـــــــــم از دست رفــــت ... !

غمکده/ فیس‏بوک

ازدواج کنید!!!!!!

یه کوییز دادم تو فیس‏بوک، با این مضمون که "با چه کاری به آرامش می‏رسید؟"
طرف خیلی شیک برگشته جواب داده: ازدواج- شما خیلی تنها هستید و احتیاج دارید از تنهایی درآیید، پس باید ازدواج کنید!!!!!!!!! خلاصه که یه ملت با دیدن این کوییز و خوندنش کلی شاد شدن ((:

بیست و دوم بهمن همان بیست و دوم اسفند است!


هر وقت هر کی ازم می‏پرسه تولدت کِیه؟
می‏گم: بیست و دوم اسفند
می‏گه: آهااااان! بیست و دوئه بهمن!!! بیست و دوئه بهمن!!!!

پ.ن: خدا؟ یه پیمونه شفا پیلیز!

زنگ بزن :(

یک دفعه الان هوس کردم حالا که تهران نیستی ُ دسترسی به نت هم شاید نداری... خواستم بگم: دوست داشتم الان برام زنگ می‏زدی... کلـــــــــــــــــی با هم حرف می‏زدیم... اما فقط این‏جا نشستم و دارم با خودم کلنجار می‏رم...

دلم می‏خواست واسه خوودم پا می‏شدم می‏رفتم بیرون الآن... تو این هوای سرد باز یخ می‏زدم، باز سرما می‏خوردم، بعد می‏یومدم خونه و مثه جنازه می‏یفتادم یه گوشه و می‏خوابیدم! دلم یه جای شلوغ می‏خواد با کلی خوش‏گذرونی! بزنیم تو سر کله‏ی هم! بگیم بخندیم هیچی حالیمون نباشه! دلم یه 3D MAX بورژوآئه جدید می‏خواد که از سر گشنگی استفاده‏ش کنم و هی بخورمش!!

دوس داشتم الان کارایی رو می‏کردم که دلم می‏خواست! می‏رفتم بیرون! چرت و پرت می‏خریدم! اس مس بازی میکردم! تلفنی حرف می زدم! به این فسقلی غذا میدادم...

از این فضای تاریک ُ سرد ِ خونه خسته شدم...