دوسِت دارم، قد ِ یه دنیا...
شاید در این جا باید زودتر از این ها بسته میشد. نمیدونم. اما حالا هم شاید دیر نباشه... بستن در اینجا با تموم خاطراتش کار آسونی نیست برام... رفتن از اینجا... جایی که همدم خیلی از حرفام بود... یه خونهی وبلاگی که باعث شد کلی دوستای خوب داشته باشم... که بنویسم و بنویسم تا یادرگاز بمونه تک به تک احساساتم... با پوریا شروع شد با اونم مثه این که داره تموم میشه... حقیقت این که تقریباً میشه گفت تموم شده برام خیلی سختِ اما... نمیتونم بیشتر از این خودم رو از چیزی دور کنم... ضربهیی خوردم... عشقی که داشتم... روزایی که داشتم... هر بار و هر چند بار که گفتم عاشقشم صد برابر عاشقش شدم اما خیلی سخته تموم احساست رو به پای کسی بریزی اما اون آدم هیچ وقت هیچ باوری ازت نداشته باشه... تموم زندگیت کسی بوده باشه که تو هیچی براش نیستی... تموم دنیات رو ازش بسازی اما هر بار تیکه تیکه باورات داغون شه... اونقدر داغون که سرت رو میندازی پایین و با یه دل ِ شکسته بی هیچ حرفی میری... اونقدر که چشماتُ به قدری روی هم فشار میدی تا صداش ُ از یادت بره... اونقدر شکست خوردی تو این بازی که حتی دیگه حوصلهی خودت رو هم نداری... فقط سعی میکنی عادی رفتار کنی... که انگار هیچی تو دلت نیست ُ خوبی... که تو چشِت نگاه کنن و ازت انتظار خیلی چیزا داشته باشن... دلت تنگ شده باشه اما حاضر نباشی دیگه هیچ وقت عشقت رو ببینی... فرار میکنم از همه چیز... از اسمت. از صدات. از خاطرههامون. خاطره که میگم مطمئنم تو حتی خ اولش رو هم یادت نیست اما من مو به موشو یادمه... یادمه دوست داشتنتو. که دو روز بود. یادمه خواستنتو که فقط یه روز بود. یادمه دلتنگیت رو که فقط یه ساعت بود... یادمه دوست نداشتن ُ نخواستن ُ دلتنگ نبودنت ُ که دو سال بود... اما دیگه مهم نیست... امیدوارم خوش باشی هر جا که هستی. سلامت باشی و موفق همیشه و همه جا... راستش رو بخوای هنوز نمیتونم بگم خوشبخت باشی با کسی... نه هنوز سخته. حتی تصور یه ثانیه بودنت با کسی غیر از خودم روانیم میکنه... یا اگر هستی الانشم یا شاید باشی فقط میدونم که دلم نمیخواد خبرش به گوشم برسه... میدونم که دلم نمیخواد... واسهم آرزوی خوشبختی نکن تو هم. تو اگه خوش بختیم رو میخواستی خودت میموندی کنارم... الان که فکر میکنم میبینم خیلی دلم لک زده واسه حرف زدنه باهات... برم زیر پتوم تا صبح با هم حرف بزنیم! اونقدر که دارم از خواب میمیرم اما حاضر نیستم حتی یه ثانیه بودن رو از دست بدم... دلم میخواست همون قدری که قبلاً روم غیرت داشتی، هنوزم داشتی... همون قدر دوسم داشتی... که بازم فکر میکردم یکی تو این دنیا هست که مال خودم باشه اما انگار فقط من خودمم که مال خودمم... شاید دوسم داشته باشی الان هم اما پوریا باور کن باورش داره برام سخت میشه... میدونم یه درصد رو دوسم داری مقابل صد در صدی که دوست دارم... اما سخته... چرا تو این مدت هیچ قدمی ازت ندیدم... خوب واقعاً برات مهم نیستم میدونم بودن ُ نبودنم برات مهم نیست... اونقدر که واسه تو همه چیز بیارزش بود برا من مهم بود... میگفتی بمیر میمردم...
فقط می تونم این رو بگم...
پوریا، هیچکس نمیتونه قدر من عاشق تو باشه؛ هیچکس. قل میدم... تنها چیزی که حالا ازت میخوام اینه که یادت نره چهقدر دوسِت دارم. حتی اگر هزار سال ازت دور باشم. میتونم بگم حالا حالا ها توانایی ِ رو به رو شدن ِ باهات رو ندارم که ببینمت... دلم میخواد بگم واقعاً دوست ندارم دست گرم ُ صدات مال کسی باشه... من میمیمرم اگر بفهمم... اگر هم آخرین باره، میگم
"دوسِت دارم، قد ِ یه دنیا..."