گِیه!
چند روزی هست که کوچکترین چیزی اذیتم میکنه و اشکم رو در مییاره... این چند روز٬ خیلی واسه چیزای کوچیک و بزرگ٬ گریه کردم... دلم میخواد از تنهایی در بیام! حوصلهی خودم از خودم سر رفته...
دور دنیا
زود بده به من دستات ُ
بده بگیرم اخماتُ
گذشته ها رو دور کنم
دوباره با تو شروع کنم...
اگه دستاتُ بدی
اگه اخماتُ بدی
تا وقتی که تو با منی
هر جایی بریم
دور دنیا رو بات من میگردم
کل دنیا رو بات من میچرخم
× خیلی دوست دارم این آهنگ عرفان ُ
Chemist's teacher
دبیر شیمیمون٬ خیلی باحاله!! یه "راااااااااااااااااا..." میگه، ادامه دادن ِ اون الف ِ بعد از ر، خودش پنج مین از کلاس رو فرت میکنه!!!
انــــــــــقد خوشـــــــــم مییااااد ![]()
Narcis
ده دقیقهای میشه که از دیشکنری نارسیسم، اون برنامه رو که وقتی موس میره رو یه کلمه، در کسری از ثانیه به قل خودشون!!!!! معنیش میکنه رو آن کردم، دارم روانی میشم. یعنی فکر کن تو حال خودت باشی یهو یه نفر یه کلمه تلفظ کنه! میترسه آدم خب!! )X~
بارون
دیشب تا صبح به طرز وحشتناکی بارون میبارید... من متنفرم از بارون. و همینطور از شنیدن ِ صداش...
همین بارون بغض ِ چند ماهم رو شکست... بخاطر تو من از بارون بیزارم...
You know what ?!
به هزار و یک دلیل دارم می گم
" دلم نمی خواد برگردم... "
این جا همه چیز واسه م اُکی شده س...
رو برنامه م...
از الان دارم روز شماری می کنم واسه روزی که شاااااید ..
گاد ؟! تِیک اِ لوک آن می! پیلیــــــــــــــــــــــززز..
... !
" این شب آ نریخته مثه شن ُ ماسه...
کاش این ساعت آ یهو واسـ ـه٬
دوســ دارم دوســ داری دوســـ داریـ ـم همُ
می خوایم نگه داریم یا لوس بازی همُ
اما هر حا هستی این ُ بادت باشه عزیـ زم
زمین گرده صافه مثه نافـ ت عزیزم
پـ س دیگه نگو خداحافط عزیزم...
می دونم زمین صافه... "
پ.ن: دیگه روزای ِ آخره... من اصلاً و به هیچ وجه دلم نمی خواد که برگردم... حتی دلم واسه بابامم تنگ نشده! دلم برا هیچ کی تنگ نشده...
ایران...
شب٬ دو تا چای می ریزم می ذارم روی میز بعد رو زمین می شینم کنارش و مشغول فیلم می شیم! چای رو بر می دارم٬ ازم می پرسه:
- اگه دیگه برنگردی ایران چی رو از دست می دی٬ این جا بمونی چی رو به دست می یاری؟
زل زدم به تلویزیون... یه ثانیه گشتم دنبال چیزی که اگه این جا بمونم از دست می دم... خیلی جدی می گم:
+ تو ایران چیزی برای از دست دادن ندارم عمو...
سرمو می گیره تو بغلش سرمو بوس می کنه٬ می خنده...
انگار واقعاً می دونست چیزی برای از دست دادن ندارم...
(:
فکر می کردم کسی که شیشه ی عقب ماشینش٬
برف پاک کن داره٬
خیلی با کلاسه...
هفدهم مرداد | Cinema 3D
دوازدهم مرداد | amesterdam, Lovers boat, Chines Food, shopnig
دهم مرداد | Madurdam
از این به بعد اکثراً پست های خصوصی می ذارم چون جنبه ی (!!!) خاطره دارن و رمز هم شرمنده نمی دم به کسی...
Freedom
خب خدا رو شکر مثل این که موفق شدم و این گوشه-موشه ها یه لپ تاپ بهم دادن یه خورده باهاش ور رفتم فارسی ش رو اوردم!!
فعلاً که خیلی داره خوش می گذره... هوا خنکه و هر روز سوار دوچرخه می شیم ُ می ریم سمت پاساژ ها و خرید و این ها هر چند که قیمت ها نجومیه اما خب...
کلاًً خیلی برام جالبه همه چیز! کاش ماها هم تو ایران از این مدل آزادی ها داشتیم. واقعاً این جا همه چیز رو نظم هستش و هیچ نگرانی یی راجع به هیچی نداری! سکوت٬ آرامش٬ هوای فوق العاده تمیز... هر چی بیش تر تو شهر می گردیم من بیش تر از ایران بدم می یاد... من یکی وافعاً احتیاج داشتم یه این سفر... الان ای جا ساعت ده دیقه به هشت شبه اما انگار هشت صبح ِ! این جا ساعت ده و نیم شب به بعد هوا تاریک می شه!!!
پ.ن: هنوزم وقتی اون لحظه یی رو که توی هواپیما پیش اومد رو یادم می یاد٬ زانوهام شل می شه مامان... فقط خدا شکر به خیر گذشت... من ُ یه سکته ی حسابی دادی... هوف...
پ.ن: یکی از پسرخاله هام که اون رو هم تا حالا ندیدم تا چند دقیقه دیگه از سفر می رسه و می یاد این جا... ![]()
trip
U're voice
واقعاً نمیدونم چه سری توی صدات داری که با 21 ثانیه از شنیدنش...
امیدوارم امشب رو همونجوری بگذرونیم که دلم میخواست تو یکی از این روزا بگذرونیم!
پ.ن: امشب موقتاً آخرین شبیه که خونهی خودمونم. که راحت میتونم موقع خواب بالشم رو بغل کنم ُ تا صبح ولش نکنم... آخرین شبی که میتونم تا هر وقت که دلم میخواد بیدار بمونم... فردا شب تو راه... تو فرودگاه... خدافسی با بابام... باورم نمیشه یک ماه نمیتونم بابام رو ببینم! ای کاش باهامون میومدی بابا... جات، خیلی خالیه...
call me
خب خیلی طبیعیه که من الآن حوصلهم سر رفته و اعصاب هم ندارم چون از دیشب تا حالا یه چیزی داره نِروَم رو قلقلک میده و تا الآن هم باور کن خیلی دختر خوبی بودم که فقط یه اساماس بهت زدم باور کن راس میگم |: باور کنید انقدر بیکارم که نشستم دارم حرص میخورم که تکلیف دانشگاه رفتن ماها چیه واقعاً؟! |: کنکور داریم یا نداریم؟! جون من راسته میگن امتحانات پیش هم نهایی شده و ما دیگه رسماً قرار با تمام وجود به فـ..ک بریم؟! |: درسته حدوداً دو سال دیگه تا کنکورم مونده من ناراحت ِ کسائی هستم که از الآن دارن یورتمه میرن رو کتاباشون خیلی شدید دِسیژنشون رو مِیک کردن و خیلی هم امیدوارن رتبه دو رقمی بیارن واسه شهید بهشتی و دارو سازی و این صحبتها که به به من اصلاً جون کریم باقری کیف میکنم این آینده سازان رو میبینم |: والا ما رو دارید غم ندارید |: شاید یکی نخواست تو ایران بمونه درس بخونه!!! آخ اگه میشد من از ایران برم |: شاید اونائی که امسال مثه من بدبخت انتخاب رشته داشتن بدونن که چه قدر سر ِ ریاضی و تجربی اذیت کردن!!! یارو زُل میزد تو چشمای ماها میگفت دانشگاه تهران و شریف اصلاً دیگه تا سال فلان نمیتونه دانشجوی پزشکی بگیره!!!! بیچارهها نمیدونستن حرف کی رو باور کنن خب! یعنی منم همینطور! |: به زور میخواستن بفرستن انسانی یا فنیحرفهای! که ماها جون سالم بردیم چندتائیمون. البته اگر کنکور رو بردارن زیاد هم بد نیست اما خب یه مشکلی توی شرط معدل هستش دیگه! عدالتی تو کار نیس زیاد! میدونم تو کنکور هم نیستش اما خب اینجوری هر مدرسهیی یه نمرهیی رد میکنه! که با مدرسهیی که ما داریم...
به هر حال که خواستم بگم دیگه عزیز من گذشت زمانی که با هزار امید و آرزو یه رشتهیی رو میرفتی میگفتی بازار کارش خوبه
اما قربون شکلت یادت نره بازار کار واسه کسی خوبه که داره همون رشته رو میخونه نه واسه توئی که حالا کلی باید در درجهی اول دبیرستانت رو تموم کنی و بعد ایشالا دانشگاه بری که مسلماً خودت هم میدونی همهی اینها چند سالی وقت میبره و اِگِین ممکنه سال دیگهئی رشتهی دیگهیی بازار کار خوبی داشته باشه که اونا رو هم بیخیال چون تو این مملکت کار کجا بود که بازار کارش بخواد خوب باشه... تو واسه دلت درس بخون عزیزم، از ماها گذشت دیگه... ![]()
پ.ن: کاش بشه به حرفت عمل کنی... کاش... دوست ندارم این ذهنیت بمونه واسهم که من...
Doggy Promis
اگه یه روز یه دخترکی اومد جلوت نشست و داشت پز دوست پسرش رو میداد و از ماشین آخرین مدل و ویلای توی دهکده و خونه تو بهترین مکان و عروسی تو باغی حرف میزد که بیافش قلش رو بهش داده، بدون فقط یک هفته از دوستیش با اون پسر میگذره! چون اگر یه روزی اسم اون ماشین مدل بالا رو دوباره شنید، یا حتی دوست پسرش اسباب بازی اون ماشین رو براش خرید، یا حتی رنگ پوستر عکس اون ماشین چسبیده به دیوار اتاقشم دید، من اسمم رو میذارم جمیله!
Busy!!!
دیروز یه روز طولانی بود که هر کاری میکردم تا سرم گرم بشه و زودتر لحظهیی که میخواستم برسه و زیاد انتظار نکشم نمیشد! نشستم کتاب زبانم رو برداشتم یکم ورق زدم و گذاشتمش سر جاش. حوصلهی کاری رو نداشتم. همهش حوصلهم سر میره. مامان که خونه نیست! منم که همهش خونهم! فردا فاینال دارم ُ کلاسمم تموم شده...
کلی کار دارم! باید برم یه سری لـ.باس زیر بخرم ُ کارامُ انجام بدم اما بیحال و حوصله همهش نشستم پای تیوی و فارسیوان ُ ور رفتن با موهام ُ لباسامو...
پ.ن: واقعاً دیگه حوصلهی کارات ُ ندارم... من دیگه نمیخوام بازیچهت باشم!
پ.ن: اعصابم خورده!