ایران...
شب٬ دو تا چای می ریزم می ذارم روی میز بعد رو زمین می شینم کنارش و مشغول فیلم می شیم! چای رو بر می دارم٬ ازم می پرسه:
- اگه دیگه برنگردی ایران چی رو از دست می دی٬ این جا بمونی چی رو به دست می یاری؟
زل زدم به تلویزیون... یه ثانیه گشتم دنبال چیزی که اگه این جا بمونم از دست می دم... خیلی جدی می گم:
+ تو ایران چیزی برای از دست دادن ندارم عمو...
سرمو می گیره تو بغلش سرمو بوس می کنه٬ می خنده...
انگار واقعاً می دونست چیزی برای از دست دادن ندارم...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۹ ساعت 14:49 توسط خانوم اسمارتیز