دیشب تا صبح به طرز وحشتناکی بارون میبارید... من متنفرم از بارون. و همینطور از شنیدن ِ صداش... همین بارون بغض ِ چند ماهم رو شکست... بخاطر تو من از بارون بیزارم...
+ نوشته شده در جمعه ۲ مهر ۱۳۸۹ ساعت 15:30 توسط خانوم اسمارتیز
من به این فاجعـــه عادت کردم... که برم، خسته بشــم، برگردم! پشت بیحوصلگی پنهون شم بشنوم، چیزی نگم، داغون شم...